تبليغاتX
کی عاشق میشه ؟

Just Real Love

 
روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود
|+| نوشته شده توسط محسن در دوشنبه 29 اسفند1384 ساعت |
 
به كه بايد دل بست؟

به كه شايد دل بست؟

سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است .

هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ

گرم، پاسخ گويد

نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ

قدمي، راه محبت پويد

***

خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست

همه گلچين گل امروزند ـ

در نگاه من و تو حسرت بيفردائيست .

***

به كه بايد دل بست ؟

به كه شايد دل بست ؟

نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ

نقشه يي شيطانيست

در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ

حيله پنهانيست .

***

زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ

هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست

پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ

هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست

به كه بايد دل بست؟

به كه شايد دل بست؟

***

خنده ها ميشكفد بر لبها ـ

تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي

همه بر درد كسان مينگرند ـ

ليك دستي نبرند از پي درمان كسي

***

از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟

ريشه عشق، فسرد

واژه دوست، گريخت

سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟

***

دست گرمي كه زمهر ـ

بفشارد دستت ـ

در همه شهر مجوي

گل اگر در دل باغ ـ

بر تو لبخند زند ـ

بنگرش، ليك مبوي

لب گرمي كه ز عشق ـ

ننشيند بلبت ـ

به همه عمر، مخواه

سخني كز سر راز ـ

زده در جانت چنگ ـ

بلبت نيز، مگو

***

چاه هم با من و تو بيگانه است

ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند

درد دل گر بسر چاه كني

خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند

گر شبي از سر غم آه كني .

***

درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن

درد خود را به دل چاه مگو

استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ

آب شو، « آه » مگو .

***

ديده بر دوز بدين بام بلند

مهر و مه را بنگر

سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است

سكه نيرنگ است

سكه اي بهر فريب من و تست

سكه صد رنگ است

***

ما همه كودك خرديم و همين زال فلك

با چنين سكه زرد ـ

و همين سكه سيمين سپيد ـ

ميفريبد ما را

هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ

گفته ام با دل خويش:

مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش

نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش

آسمان با من و ما بيگانه

زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه

« خويش » در راه نفاق ـ

« دوست » در كار فريب ـ

« آشنا » بيگانه

***

شاخه عشق، شكست

آهوي مهر، گريخت

تار پيوند، گسست

به كه بايد دل بست ؟

به كه شايد دل بست ؟

|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه 28 اسفند1384 ساعت |
 
به نامردمان مهر كردم بسي

نچيدم گل مردمي از كسي



بسا كس كه از پا در افتاده بود

سراسر توان را زكف داده بود



نه نيروش در تن، نه در مغز، راي

دو دستش گرفتم كه خيزد بپاي



چو كم كم به نيروي من پا گرفت

مرا در گذرگاه، تنها گرفت ـ



بحيلت گري خنجري از پشت زد

بخونم ز نامردي انگشت زد



شكستند پشتم نمكخوار گان

دورويان بيشرم و پتيارگان



گره زد بكارم سر انگشتشان

تبسم بلب، تيغ در مشتشان



ندارم هراسي ز نيروي مشت

مرا ناجوانمردي خلق، كشت



محبت به نامرد، كردم بسي

محبت نشايد به هر ناكسي



تهي دستي و بيكسي درد نيست

كه دردي چو ديدار نامرد نيست

|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه 28 اسفند1384 ساعت |
 
جواني ، داستاني بود

پريشان داستان بي سرانجامي

غم آگين غصه تلخي كه از يادش هراسانم

به غفلت رفت از دستم، وزين غفلت پشيمانم

***

جواني چون كبوتر بود و بودم يكي طفل كبوتر باز

سرودي داشت آن مرغك ـــ

كه از بانگ سرودش مست بودم، شادمان بودم

به شوق نغمه مستانه او نغمه خوان بودم

نوائي داشت

حالي داشت

گه بي گاه با طفل دلم قال و مقالي داشت

***

جواني چو كبوتر بود و من بودم يكي طفلي كبوتر باز

كه او را هر زمان با شوق ، آب و دانه اي ميدادم

پرو بال لطيفش را بلبل ها شانه مي كردم

و او را روي چشم و سينه خود لانه مي دادم

***

ولي افسوس

هزار افسوس

يكي روز آن كبوتر از كفم پر زد

ز پيشم همچنان تير شهابي، تند، بالا رفت

***

به سو ي آسمانها رفت

فغان كردم ـــ

نگاهم را چنان صياد ـــ دنبالش روان كردم

ولي اوكم كمك چون نقطه شد و ز ديده پنهان شد

به خود گفتم كه :آن مرغك به سوي لانه مي آيد

اميد رفته روزي عاقبت در خانه مي آيد

ولي افسوس

هزار افسوس!

به عمري در رهش آويختم فانوس جشم را

نيامد در برم مرغ سپيد من

نشد گرم از سرودش خانه عشق و اميد من

كنون دور از كبوتر ، لانه خالي، آسمان خاليست

بسوي آسمان چون بنگرم تا كهكشان خاليست

***

منم آن طفل ديروزين ـــ

كه اينك در غم هم نغمه اي با چشم تو مانده

درون آشيان ز آن همنواي گرم خو يك مشت « پر » مانده

« پر او چيست داني؟ هاله ي موي سپيد من

فضاي آشيان خاليست

چه هست آن آشيان؟ ـــ

ويران دلم ، ويرانه ي عشق و اميد من

***

هزار افسوس!

هزار اندوه!

جواني رفت، شادي رفت ، روح و زندگاني رفت

غم آمد، ماتم آمد دشمن عشق و اميد آمد

پدر بگذشت، مادر رفت، شور عشق از سر رفت

سپاه پيري آمد ، هاله ي موي سپيد آمد

***

كنون من مانده ام تنها

ز شهر دل گريزان، رهنورد هربيابانم

سراپا حيرتم، درمانده ام، همرنگ اندوهم

چنان گمكرده فرزندي

به صحراي غريبي، بي كسي ، هم صحبت كوهم

***

صدا سر ميدهم در كوه:

كجائيد اي جواني، شادماني، كامرانيها؟!

جواب آيد به صد اندوه:

كجائيد اي جواني، شادماني، كامرانيها...؟!

*****

|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه 28 اسفند1384 ساعت |
 

شب سردي است، و من افسرده.

راه دوري است، و پايي خسته.

تيرگي هست و چراغي مرده.

***

مي كنم، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند ز من آدم ها.

سايه اي از سر ديوار گذشت،

غمي افروز مرا بر غم ها.

***

فكر تاريكي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهاني.

***

نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر، سحر نزديك است.

هر دم اين بانگ بر آرم از دل:

واي، اين شب چقدر تاريك است!

***

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

صخره اي كو كه بدان آويزم؟

***

مثل اين است كه شب نمناك است.

ديگران را هم غم هست به دل،

غم من، ليك، غمي غمناك است.

*****




|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه 28 اسفند1384 ساعت |
 
دوست دختر مثل يه آدامسه 1) داشتن يه بسته آدامس بهتر از داشتن فقط يه ادامسه 2) فراموش نكنين كه پايا ن هر ادامسي سطل اشغاله پس براي هيچ ادامسي قيمت زيادي پرداخت نكنين 3) جويدن طولاني هر ادامس به جز بي مزه شدنش حاصلي نداره 4) هيچ وقت ادامس نيمه خورده كسي رو دهن نزارين 5) حسرت ادامسي رو كه دور انداختين نخورين چون ادامس هاي خوش مزه تر هميشه پيدا ميشه
|+| نوشته شده توسط محسن در دوشنبه 22 اسفند1384 ساعت |
 
به اون فکر ميکردم که يهو معلم اسممو گفت گفتم:بله آقا! گفت:بيا پاي تابلو : دو خط موازي بکش و بگو چرا باهم موازيند. گفتم: خوب چون هيچ وقت به هم نمي رسند . معلم : بله بچه ها دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند. و من هم با خودم فکر مي کردم که دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند مگر اينکه يکي به خاطر ديگري خود را بشکند
|+| نوشته شده توسط محسن در شنبه 20 اسفند1384 ساعت |
 
با چلچراغ ياد تو نوراني ام هنوز پنداشتي كه نور تو خاموش ميشود ؟‌ پنداشتي كه رفتي و ياد گذشته مرد ؟ و آن عشق پايدار، فراموش ميشود ؟ نه ، اي اميد من ! ديوانه ي توام افسونگر مني هر جا ، به هر زمان ـ در خاطر مني .
|+| نوشته شده توسط محسن در دوشنبه 15 اسفند1384 ساعت |
 

يك

دوستت دارم، نه بخاطر شخصیت تو،بلکه بخاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا میکنم.



دو

هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمیشود.



سه

اگر کسی تو را آنطور که میخواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با



تمام وجودش دوست ندارد.



چهار

دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.



پنج

بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.



شش

هرگز لبخند را ترک نکن،حتی وقتی ناراحتی.چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.



هفت

تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی،ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.



هشت

هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند،نگذران.



نه

شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس



شخص مناسب را.به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر میتوانی شکرگذار باشی.



ده

به چیزی که گذشت غم نخور،به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.



یازده

همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند،با این حال همواره به دیگران اعتماد کن



و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده،دوباره اعتماد نکنی.



دوازده

خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از



آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.



سیزده

زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار،بهترین چیزها در زمانی اتفاق



تنها ترين تنها


|+| نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه 11 اسفند1384 ساعت |
 

به کودکي گفتند : : عشق چيست؟ گفت : بازي. به نوجواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : رفيق بازي. به جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت. به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟ گفت :عمر. به عاشقي گفتند : عشق چيست؟ چيزي نگفت.آهي کشيد و سخت گريست

|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه 9 اسفند1384 ساعت |
 

دستم بوي گل مي داد...مرا به جرم چيدن گل گرفتند و محکوم کردند...ولي هيچکس فکر نمي کرد شايد من گلي کاشته ام...!!!

|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه 9 اسفند1384 ساعت |
 

تفاوت قلب دخترها با پسرها...قلب پسرها مثل پارکينگي است که هيچ وقت تابلوي ظرفيت تکميل بر آن ديده نمي شود...و اما قلب دخترها مانند فرودگاهي است که مدت ماندن آن بستگي به فرود هواپيماي بعدي دارد

|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه 9 اسفند1384 ساعت |
 

برای رسيدن به تو پا پيش گذاشتم خودم را قسمت کردم تورا سهم تمام رويا ها يم کردم انصاف نبود تو که ميدانستی با چه اشتياقی خودم را قسمت کردم پس چرا زودتر از تکه تکه شدنم جوابم نکردی برای خداحافظی خيلی دير بود؛خيلی دير

|+| نوشته شده توسط محسن در دوشنبه 8 اسفند1384 ساعت |
 
چقدر سخته تو چشمهاي کسي که تمام عشقت رو دزديده وبه جاش يه زخم هميشگي رو قلبت هديه داده زل بزني وبه جاي انکه لبريز از کينه و نفرت بشي،حس کني هنوزم دوسش داري. چقدر سخته توخيالت ساعت ها باهاش حرف بزني اما وقتي ديدش هيچ چيزي به جز سلام نتوني بگي..... چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونهاي اشک گونهاتو خيس کنه، اما مجبور باشي بخندي تانفهمه هنوزم دوسش داري
|+| نوشته شده توسط محسن در دوشنبه 8 اسفند1384 ساعت |
 
خواب ناز بودم شبي ... ديدم کسي در مي زند ... در را گشودم روي او ... ديدم غم است در مي زند ... اي دوستان بي وفا ... از غم بياموزيد وفا ... غم با آن همه بيگانگي ... هر شب به من سر ميزند



|+| نوشته شده توسط محسن در دوشنبه 8 اسفند1384 ساعت |
 
هنوز حرف های نا گفته دارم گوش کن
تو هم این زهر تلخ نفرتو نوش کن

آره تو راست میگی عشق بچه بازی نیست
همون بهتر بری ما رو هم فراموش کن

تو آبروی عاشقی رو پاک بردی
دارم جدی میگم برای من مردی
|+| نوشته شده توسط محسن در شنبه 6 اسفند1384 ساعت |
 
عشق زیر باران راه رفتن و با هم خیس شدن نیست عشق ان است که یکی برای دیگری چتری شود و او هرگز نفهمد که چرا خیس نشده است
|+| نوشته شده توسط محسن در شنبه 6 اسفند1384 ساعت |
 


ضد حال يعني چي؟

ضدحال يعنی وقتی يه قرار لطيف تو اينترنت داری وصل نشی

ضدحال يعنی وقتی منتظر فيلم مورد علاقت هستی برق بره

ضدحال يعنی بعد از کلی مصيبت که بابات برات موبايل ثبت نام کرده همه سيمکارتا بياد جز مال تو

ضدحال يعنی روز تولدت دوست پسرت جلوی دوستات فقط يه شاخه گل بهت بده و تو هم جلو همه سوسک بشی

ضدحال يعنی دوست دخترتو بيرون با يه پسر ديگه ببينن

ضدحال يعنی يه جلسه سر کلاس نری فقط همون يه جلسه استاد حضور غياب کنه

ضدحال يعنی با شکم گرسنه بری تو صف ژتون تموم کرده باشن

ضدحال يعنی يه هفته قبل از اينکه جشن تولد بگيری خاله مامانت فوت کنه

ضدحال يعنی قبض تلفن بياد 987979543456547979794654687 تومن...!! مثل قبض تلفن وموبایل امیر حجوانی

ضدحال يعنی بعد از کلی مخ زدن تو اينترنت همينکه بيای به نتيجه برسی اشتراکت تموم بشه

ضدحال يعنی با.۹.۷۵ افتادن

ضد حال يعنی يه مانتو خوشگل بخری همون روز اول گير کنه به صندلی پاره بشه

ضدحال يعنی صبح ساعت ۷ بری سر کلاس استاد نياد

ضدحال يعنی شرطی بيدل بزنی امتيازت بشه ۲۵

ضدحال يعنی بعد اينکه کلی افه زبان اوومدی نمره زبانت بشه ۱۰

ضدحال يعنی داداش کوچیکت ۲شاخه مودمو اشتباهن بزنه تو پريز برق

ضد حال يعنی بری عروسی خانمها و اقايون جدا باشن

ضدحال يعنی تو اتاقت فيلم نگاه ميکنی همينکه ميرسه جای.........مامان یا بابا بياد تو

ضدحال يعنی هیستوری رو پاک نکنی همه ايميلاتو داداشه فضولت بخونه

ضدحال يعنی نفر ۱1کنکور شدن

ضدحال يعنی کارگردان شدن حنا مخملباف

ضدحال يعنی کاندید شدن رفسنجانی برای انتخابات مجلس

ضدحال يعنی خواننده شدن میناوند

ضدحال یعنی حسنی امام جمعه ارومیه

ضدحال يعنی پژو آر- دی

ضدحال يعنی فیلم ژاپنی

id caller ضدحال يعنی داشتن

ضدحال یعنی عشق یه طرفه

ضدحال یعنی گل خوردن دقیقه 92 مثل گل اس اس به پس پس

ضدحال یعنی صبح روزی که با دوستات میخوای بری کوه بارون بیاد

ضدحال یعنی از سرویس دانشگاه جا موندن

ضدحال یعنی با ماشین بابا جریمه شدن

ضدحال یعنی سلام کنی جوابتو ندن

ضدحال یعنی عینکت سر جلسه امتحان بیفته زمین بشکنه

ضد حال یعنی سر جلسه امتحان خودکارت تموم بشه

ضدحال یعنی با دوست دخترت بری کافی شاپ دخترخالتو ببینی

ضدحال یعنی تاکسی سوار شی وسط راه بنزین تموم کنه


ضدحال یعنی دفترچه تلفنتو گم کنی

ضد حال یعنی اونیکه خیلی دوستش داری رو نتونی ببینی
|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه 2 اسفند1384 ساعت |
 

ميدوني چرا کتاب خواندن بهتر از دختربازي؟1- وقتي آدم خسته ميشه ميتونه بگذارتش کنار و بره استراحت کنه بعد که دوباره حالش سر جاش اومد بياد از اونجائي که ول کرده بود ادامه بده 2-آدم مجبور نيست تاريخ چاپ همه کتاباش رو يادش بمونه 3-وقتي آدم يک کتاب جديد رو باز ميکنه لازم نيست نگران اين باشه که تا حالا کيا خوندنش

|+| نوشته شده توسط محسن در دوشنبه 1 اسفند1384 ساعت |
 

كاش در دهكده عشق فراواني بود توي بازار صداقت كمي ارزاني يود كاش اگر گاه كمي لطف به هم ميكرديم مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود كاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب روي شفاف تزين خاطره مهماني بود كاش دريا كمي از درد خودش كم مي كرد قرض مي داد به ما هرچه پريشاني بود كاش به تشنگي پونه كه پاسخ داديم رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود مثل حافظ كه پر از معجزه و الهامست كاش رنگ شب ما هم كمي عرفاني بود چه قدر شعر نوشتيم براي باران غافل از آن دل ديوانه كه بارا

|+| نوشته شده توسط محسن در دوشنبه 1 اسفند1384 ساعت |

Digital Clock - Status Bar Cool Status Bar Scroller